ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٤  

ما کوچیک همه! برگشتم wordpress :)


 
 
ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۱  

آه که من دوش چه سان بوده ام

آه که تو دوش که را بوده ای

 

در دستگاه نوا...


 
 
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٤  

توی تراس ایستاده ام، با لباس خواب، می لرزم و سیگار می کشم. توی اتاق نمی شود. فکر می کنم چقدر سیگارم دود می کند. بعد می فهمم که بیشترش بخار نفس های خودم است. صدای برگ ها می آید. توی فکرهای خودم هستم و سعی می کنم فراموش کنم. پایین را که نگاه می کنم می بینم که صدا از یک جوجه تیغی است که دارد دنبال چیزی می گردد. حدس نمی زنم چه. یک دفعه آرامش می آید و کرختم می کند. به جوجه تیغی ام زل زده ام و فکر می کنم چقدر همه چیز بهتر از آن است که می شود دید. جوجه تیغی ام می رود. سیگارم تمام شده است. دیگر ضرورتی برای بیرون ماندن نیست...


 
 
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱  

هنوز پول به حسابم نرسیده است. تقریبا ٢ هفته دیگر پولم تمام می شود. با این حال نمی توانم جلوی خودم را بگیرم و خوراکی های عجیبشان را نخرم. مثلا این کیک برنج و پنیر که بیسکویت است. و مزه هیچ چیز می دهد!

دیروز شیفته کر کلیسای ارتدکس شدم! خدا رحم کند.

امروز وقتی از خرید کیک برنج و پنیرم برمی گشتم، زنی را دیدم که با یک سطل از زیر یک دیوار آشغال جمع می کرد.

آنقدر همه چیز جدید است که آدم یاد غم های کهنه و انباری تاریکش نمی افتد.


 
 
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٢  

آره تو غربت آدم همه ش پای اینترنته...


 
Cya30
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٠  

 

 

یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدر جان ! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی ؟
پدرش فکر می کنه و می گه : بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی . من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم.. مامانت دولت هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه.. کلفت مون ملت مستضعف و پا برهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره. تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی. داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی.
پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادر کوچیکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی خرابی خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کار می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره تو اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش توی تخت کلفت شون خوابیده .....؟؟؟؟ . می ره و سر جاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.
فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیست؟ پسر می گه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت مستضعف و پا برهنه رو می ده، در حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه دولت رو بیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره توی گه خودش دست و پا می زنه...

 


 
 
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٧  

بارون بارونه...

بارون

چقدر این موسیقی اینجا می چسبه... :)

 

چقدر من بی کار به نظر میام!


 
 
ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٧  

اول این ...

غم این خفته ی چند

خواب در چشم ترم می شکند

 

دوم این ...

nice

 

سوم این ...

another

 

 

 

 همه از axiome of choice


 
 
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٤  

چقدر من این آهنگ و دوست دارم.

 

جسم خاک از عشق در افلاک شد

کوه در رقص آمد و چالاک شد

 

آینه ات دانی چرا غماز نیست

زآنکه زنگار از رخش ممتاز نیست

 

ای تو افلاطون و جالینوس :)

 

محسن نامجو 

شرمنده نمی دونم چه مرگشه که نمی شه ادرس مستقیم گذاشت.


 
 
ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱۳  

بالاخره اینجا هستم. همه چیز عجیب است. انگار خوابی است که قرار است دو سالی طول بکشد. همه مهربان و دور هستند. همه متعجب از دیدن یک ایرانی هستند. همه کنجکاو هستند بدانند آیا این فارسی که می گویم واقعا همان است که امپراطوری ایران با آن بر دنیا فرمان می راند؟

خانه من کوچک و خالی و سرد است. اما حس می کنم دوست دارد احساس راحتی کنم. در واقع همه سعی اش را می کند. من هم راحتم.

فنلاندی ها سرما را احساس نمی کنند!