توی تراس ایستاده ام، با لباس خواب، می لرزم و سیگار می کشم. توی اتاق نمی شود. فکر می کنم چقدر سیگارم دود می کند. بعد می فهمم که بیشترش بخار نفس های خودم است. صدای برگ ها می آید. توی فکرهای خودم هستم و سعی می کنم فراموش کنم. پایین را که نگاه می کنم می بینم که صدا از یک جوجه تیغی است که دارد دنبال چیزی می گردد. حدس نمی زنم چه. یک دفعه آرامش می آید و کرختم می کند. به جوجه تیغی ام زل زده ام و فکر می کنم چقدر همه چیز بهتر از آن است که می شود دید. جوجه تیغی ام می رود. سیگارم تمام شده است. دیگر ضرورتی برای بیرون ماندن نیست...
هنوز پول به حسابم نرسیده است. تقریبا ٢ هفته دیگر پولم تمام می شود. با این حال نمی توانم جلوی خودم را بگیرم و خوراکی های عجیبشان را نخرم. مثلا این کیک برنج و پنیر که بیسکویت است. و مزه هیچ چیز می دهد!
دیروز شیفته کر کلیسای ارتدکس شدم! خدا رحم کند.
امروز وقتی از خرید کیک برنج و پنیرم برمی گشتم، زنی را دیدم که با یک سطل از زیر یک دیوار آشغال جمع می کرد.
آنقدر همه چیز جدید است که آدم یاد غم های کهنه و انباری تاریکش نمی افتد.
یک روز یکپسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدر جان ! لطفا برای من بگینسیاست یعنی چی ؟ پدرش فکر می کنه و می گه : بهترین راه اینه که من برای تو یکمثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی . من حکومت هستم، چون همهچیز رو در خونه من تعیین می کنم.. مامانت دولت هست، چون کارهای خونه رو اون ادارهمی کنه.. کلفت مون ملت مستضعف و پا برهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچینداره. تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی. داداش کوچیکت هم کهدو سالش هست، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردابتونی در این مورد بیشتر فکر کنی. پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچیکش ازخواب می پره. می ره به اتاق برادر کوچیکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره تویخرابی خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش تویتخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کار می کنه مادرش از خواب بیدار نمیشه. می ره تو اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش توی تخت کلفت شونخوابیده .....؟؟؟؟ . می ره و سر جاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه. فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیست؟ پسر می گه: بله پدر،دیشب فهمیدم که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت مستضعف و پا برهنهرو می ده، در حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمیتونه دولت رو بیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره توی گه خودش دست و پا میزنه...
بالاخره اینجا هستم. همه چیز عجیب است. انگار خوابی است که قرار است دو سالی طول بکشد. همه مهربان و دور هستند. همه متعجب از دیدن یک ایرانی هستند. همه کنجکاو هستند بدانند آیا این فارسی که می گویم واقعا همان است که امپراطوری ایران با آن بر دنیا فرمان می راند؟
خانه من کوچک و خالی و سرد است. اما حس می کنم دوست دارد احساس راحتی کنم. در واقع همه سعی اش را می کند. من هم راحتم.